Welcome to aurora.com! Log in or Sign up to interact with the aurora community.

به لواسان آنلاین خوش آمدید.
برای استفاده ازامکانات کامل سایت ثبت نام کنید
نیاز به تایید ایمیل ندارید
ثبت نام 20 ثانیه بیشتر طول نخواهد کشید
ثبت نام
  1. قوانین و مقررات این سایت همسو با قوانین و مقررات جمهوری اسلامی می باشد - ثبت شده در سایت ساماندهی با دامنه www.lavasanonline.ir
  2. به اطلاع میرسانم سایت لواسان آنلاین یک سایت کاربر محور و مسیج سنتر می باشد و لزومی ندارد که همواره کاربران انلاین باشند اطلاعات کاملتر کلیک کنید
  3. برای اطلاع پیدا کردن از نشست ها , مسابقات و اخبار داخلی سایت از طریق پیامک

    کلیک کنید

Asheghaneroman Asheghane Roman Www.asheghaneroman.blogfa.com

شروع موضوع توسط روشا 20/6/12 در انجمن همه چیز از همه جا

  1. Offline

    روشا فعالترین کاربر

    تاریخ عضویت:
    12/4/12
    محل سکونت:
    لواسان
    asheghaneroman asheghane roman www.asheghaneroman.blogfa.com

    چمدان بزرگ و سنگینم را به سختی از صندوق عقب تاکسی بیرون کشیدم و در حالیکه بابت بی خیالی راننده حرصی بودم کرایه را پرداختم .با دور شدن ماشین به سمت خانه قدیمی که پشت سرم بود برگشتم.خانه ای که روزگار کودکی و نوجوانی دلپذیری در آن سپری کرده بودم.
    با آهی بلند چمدان را به دنبال خود کشیدم و درون کیف بزرگ و شلوغم به دنبال کلید خانه گشتم. این کلید هم انگار مانند روزگار با من سر لج افتاده بود!
    با پیدا کردن کلید ، پوفی کردم و در را گشودم . در چوبی با صدای قیژی باز شد و من آرام و با تردید پا به درون گذاشتم.با نگاهی به حیاط پر از برگ و باغچه نیمه خشک دلم گرفت. مثلا پدر و عمو و همسایه کناری قرار بود هفته ای یک بار به این باغچه رسیدگی کنند!
    خب، نباید تعجب کرد. از کسانی که به خانه خودشان هم به زحمت می رسند ، نمیشود توقع بیش از این داشت.در را که بستم چمدان را همان جا کنار در گذاشتم تا نگاهی به اتاق ها بیندازم. مادر جون روی تمام وسایل قدیمی زهوار در رفته سالن پذیرایی و نشیمن را با ملحفه پوشانده بود تا غبار یک ساله ، آن ها را بی رنگ و رو تر نکند.همه جا پر از گرد و خاک بود و با هر حرکت من کمی غبار در هوا پراکنده میشد. از گرد و غبار عطسه ام گرفت . واقعا مادر جون چطور فکر کرده بود منی که اتاق خودم را هم به زحمت مرتب می کنم می توانم آن خانه را سرپا کنم!؟اصلا چرا آن خواهش عجیب را از من و بهنام کرده بود؟ طفلکی فکر می کرد میتواند دوباره من و بهنام را به هم پیوند دهد! او نمی دانست اگر خودمان هم عقلمان را از دست بدهیم مادر هایمان چنین اجازه ای نمی دهند.صدای غرولند های مادر در گوشم می پیچید که خطاب به پدر می گفت:انگار این سرطان ، به جای روده ، مغز مادرت را معیوب کرده! آخه روی چه حسابی از این بچه ها که پنج ساله از هم جدا شدند می خواد تا لحظه مرگش کنارش باشند؟!…شاید حرف دکترها غلط از آب در بیاد و به جای دو سه ماه ، دو سه سال …”پدر که حسابی از حرفهای تلخ مادر پکر شده بود با عصبانیت به او پرید._ در عوض آرزوی سلامتی برای مادرم آرزوی مرگش رو می کنی؟!آن هم به خاطر خواسته ی دل سوزانه اش!نترس و نگران نباش…اگر تو و مهتاج مادرهای این دو تا هستید که خوب می توانید میونه شان را شکر آب کنید که خام چند ماه هم خونگی نشوند. از این به بعد هم دیگه نمی خوام راجع به مادرم حرف درشت بشنوم.مادر با حرص به آشپزخانه رفت . اما کوتاه نیامد وآخر شب تا می توانست گوشم را از پند و هشدار پر کرد.با کمی دلشوره به ساعتم نگاهی انداختم. از هشت می گذشت. پس چرا آن ها نمی آمدند. بهنام همیشه بدقول بود اما عباس آقا همسرش که ده سال کمک حال مادر جون بودند باید تا حالا می رسیدند.
    اگر از سوسک و عنکبوت نمی ترسیدم خودم کار را با جمع کردن ملحفه ها شروع می کردم.اما از ترس اینکه موقع گرد گیری آن خانه قدیمی که یک سال دست نخورده بود، جک و جانوری ببینم ، ترجیح دادم در حیاط منتظر بمانم. کمی دیگر گذشت ومن برای اینکه به برخوردم با او بعد از پنج سال فکر نکنم مشغول جارو زدن حیاط شدم. باورم نمی شد به همان راحتی پنج سال گذشته باشد. من و بهنام زن وشوهر عقدی پنج ماهه بودیم که جدا شدیم. چرایش را هنوز خودم هم نفهمیدم اما یادم است وقتی در سن هجده سالگی برگه طلاق را امضا می کردم خیلی دلم گرفته بود. شاید اگر درس و دانشگاه نبود تا مدتها احساس سرخوردگی می کردم.
    بهنام را دست داشتم؟ نمی دانم !شاید به نوعی به پسر عمویی که شوهرم شده بود عادت کرده بودم. گاهی هم از دستش خسته می شدم. از بی تفاوتی ها و قیافه مردانه و اخلاق گندش! آخر یک مرد جوان هم این قدر دل مرده و مقید است. به قول تارا اخلاقش حسابی بابا بزرگی بود! شاید به همان خاطر زود ازش دل کندم و شدم شهرزاد آزاد و رها!با صدای زنگ بلبلی در از جا پریدم. نکند خودش باشد! پنج سال می شد که فقط در عروسی ها و عزاهای فامیلی دیده بودمش. چند مرتبه هم وقتی برای بدرقه یا استقبال آقا جون و مادر جون به فرودگاه میرفتیم میدیدمش .هر بار هم یا با بی تفاوتی سلا و علیک می کردیم یا از دور برای هم سر تکان می دادیم. هنوز در حال و هوای خود بودم که دوباره صدای زنگ بلند شد. با عجله دستی به سر و لباسم کشیدم و به سمت در رفتم. با دیدن عباس آقا و مرجان خانم نفسی از سر آسودگی کشیدم و با دلخوری ساختگی گفتم:پس شما کجایید؟! می دونید چند ساعته منتظرم؟


    asheghaneroman ادامه دارد …
    عباس آقا با حیرت گفت: قرار ما هشت بود . الآن هم فقط بیست دقیقه دیر آمدیم که آن هم به خاطر ترافیک اتوبان یادگار بود. میدونید که این موقع صبح خیابونها چه خبره.
    مرجان خانم که به شوخی های من آشنا تر بود گفت:بیا تو مرد. شهرزاد خانم ما رو سر کار گذاشته!مرد لبخندی به چهره خندان من زد و در حالی که سر تکان می داد و ای ای می کرد وارد خانه شد.مرجان خانم سرکی در اتاق های پایین و بالا کشید ، بعد دوباره به حیاط باز گشت و گفت:بجنبید که باید تا شب همه جا رو مرتب و تمیز کنیم. کلی کار داریم.با سرعت گفتم: حیاط و شیشه های بیرونی با من.مرجان با تعجب پرسید:داخل خونه جن داره؟!_ سوسک و عنکبوت و حشرات دیگه داره!عباس آقا در حالیکه می خندید آستین هایش را بالازد و گفت: باشه…کارهای بیرون با شما.بعد هردو وارد ساختمان شدند. ساختمانی که قدمتش به پنجاه سال می رسید. در و پنجره هایش چوبی و تراس و حیاطش موزاییکهای خال خالی داشت! راستی مادر جون و آقا جون دل به چه چیز آن خانه خوش کرده بودند. پدر و عمویم بارها گفته بودند خانه را بفروشید و خانه ی ویلایی جدیدتری بگیرید یا در آپارتمان زندگی کنید اما مرغ آن ها یک پا داشت. این خانه ، خانه ی خاطراتشان بود. خانه ای که از شب زفاف تاشب مرگشان را می خواستند در آن باشند.در حقیقت اگر بیماری عمه مهین نبود که مجبورشان کند بین ایران و امریکا سرگردان شوند ، آنها یک شب هم از خانه شان دور نمی ماندند.آن چنان ذهن و جسمم درگیر بود که تا وقتی صدای قار و قور شکمم در آمد نفهمیدم چند ساعت است که مشغولم.به ساعت مچی ام که هدیه تولد از طرف برادرم بود نگاهی انداختم.باورم نمی شد. ساعت از یک بعد از ظهر میگذشت. با عصبانیت زیر لب غریدم:آقا تا لنگ ظهر خواب چاق می کنند و من بدبخت باید جون بکنم…از همین اول کار خوب داری خودت رو نشون میدی آقا بهنام!با سرعت وارد خانه شدم . مانتوام را از روی چوب لباسی برداشتم و گره روسری را که به خاطر کار پشت سرم بسته بودم ،باز کردم و با گره شلی زیر گردنم مرتبش کردم.خوشبختانه کارهای طبقه پایین تمام شده و سر و صدای عباس آقا و مرجان از بالا می آمد.به سمت پله های موکت شده رفتم و با صدای بلندی گفتم:من دارم میرم غذا بگیرم. شما چی می خورید؟مرجان خانم از بالا سرک کشید و گفت:آقا بهنام ساعت دو با غذا میاد.با حرص گفتم:ا!پس آقا گفته بودن دیر تشریف میارن؟!مرجان که از جیک و پوک زندگی ما خبر داشت با دستپاچگی گفت:بله…به عباس گفته بود امروز قراره یک مهمون خارجی براشون بیاد به همین خاطر دیر می رسن._ یعنی وقتی کارها تموم میشه!_ نه..نه…قراره برای خونه خرید کنن و …سعی کردم حساسیتم را در پس حالتی بی تفاوت پنهان کنم. پس شانه بالا انداختم و گفتم: در هر صورت من چون خیلی گرسنه ام ، میرم زودتر یک چیزی می خورم.می خواستم بگویم غذایی که این آقا بخرد از گلویم پایین نمی رود! بعد بی آنکه توجهی به اعتراض مرجان بکنم سریع از خانه خارج شدم و خودم را به ساندویچ فروشی سر خیابان رساندم.داشتم با ولع همبرگرم را گاز می زدم که مزدای دودی بهنام از مقابل دیدگانم رد شد.آن ماشین را تازه خریده بود و من او را سوار بر ماشین جدیدش روز عروسی پسر خاله پدرم دیده بودم. ماشین مزدا را دوست داشتم و وقتی یکی را زیر پای بهنام دیدم حسودی ام شده بود.آخر او ده سالی بود کار می کرد ، اما من فقط یک سال می شد که در یک شرکت تبلیغاتی مشغول به کار شده بودم.ساندویچم را با حوصله خوردم و یک ظرف سیب زمینی هم گرفتم و آن را هم سر فرصت تمام کردم. هیچ گاه آن قدر پر خوری نمی کردم اما نمی دانم چرا ولع عجیبی در خود احساس می کردم .شاید چون از بی خیالی و از زیر کار در رفتن بهنام عصبانی بودم.برای هضم غذا کمی قدم زدم . با دیدن پرده ی سینما در آن سوی خیابان وسوسه شدم کمی استراحت کنم. واقعا خسته بودم و نای راه رفتن نداشتم. بی آنکه برایم مهم باشد فیلم چیست بلیطی خریدم و وارد سالن شدم. ده دقیقه ای از شروع فیلم می گذشت و من خسته و بی حال خود را روی صنلی رها کردم.فیلم هم آن قدر مزخرف بود که نفهمیدم چه زمانی خوابم برد.تا اینکه با تکان دستی از جا پریدم.خانمی که کنارم بود با لبخندی گفت: نترسید…فیلم تموم شد.با خجالت خودم را جمع و جور کردم و از سالن سینما خارج شدم .سه ساعتی از زمانی که خانه را ترک کرده بودم می گذشت.هنوز به جبران مدت تاخیر بهنام سه ساعت مانده بود!پس با جسارت تمام به سینما برگشتم ! در تمام زندگیم آن چنان احمقانه وقت تلف نکرده بودم!
    تازه روی صندلی ام نشسته بودم که صدای موزیک راک زنگ موبایلم بلند شد. باز هم این تارا بی اجازه زنگ گوشی مرا عوض کرده بود. آن قدر هول بودم که بدون نگاه کردن به صفحه، گوشی آن را به گوشم چسباندم.
    _ بله؟_ هیچ معلوم هست تو کجایی؟!صدای آرام مادر که نشان از رضایتش داشت ، به خنده ام می انداخت._ چطور مگه؟_ همین الان مرجان زنگ زد و گفت دو سه ساعتی میشه که برای خوردن ناهار رفتی و برنگشتی…بعد با خنده اضافه کرد:حقه باز! از همین اول کاری گربه رو دم هجله می کشی؟!من هم آرام خندیدم و در حالیکه زیر چشم غره مرد کنار دستی ام از سالن خارج می شدم گفتم:من فقط خواستم اون هم به اندازه من کار کنه…واین رو هم بفهمه که اشتیاقی برای دیدنش ندارم._ کارت خوبه. اما بهتره دیگه برگردی_ من هنوز سه ساعت بیشتر از اون کار کردم._ خوبه دیگه ! مثل بچه ها حرف نزن…پاشو برو خونه آقاجون اینها و سرسنگین و مودب و بی تفاوت باش.وقتی تماس را قطع کردم دیگر از ساختمان سینما خارج شده بودم. گوشی را در کیفم انداختم و با نفسی عمیق به سوی روزهای نامعلوم آینده رفتم.تا خانه مادر جون تاکسی دربست گرفتم. راستی که هنوز خستگی کار در تنم بود. با کلید خودم در را باز کردم و وارد شدم ، اما به محض ورود با دیدن بهنام که فرشی در حیاط آویزان کرده و آن را می تکاند ،کمی جاخوردم.او هم با دیدن من دست از کار کشید و با اخم زیر لب سلام کرد.از اینکه او زودتر سلام کرده بود خجالت کشیدم ، ولی خود را نباختم و پاسخش را به آرامی دادم و وارد خانه شدم. او هم انگار که حضور من فقط برای چند لحظه تمرکزش را به هم ریخته ، دوباره مشغول زدن چوب به فرش شد. همان طور که از کنارش رد می شدم زیر چشمی نگاهش کردم. پنج سال بود که جز در لباس رسمی نمی دیدمش. آستینهای پیراهن سرمه ای اش را تا بالای آرنج تازده بود و شلوار جین کهنه ای به پا داشت که معلوم بود برای کار آورده. موهای خوش حالت قهوه ای اش کمی روی پیشانی ریخته و پوست عرق کرده گندم گونش زیر آفتاب هنوز پر قدرت اوایل پاییز می درخشید.واقعیت این بود که بهنام جا افتاده تر و جذاب تر شده بود. آن روزها چهره اش هم مردانه و هم زیبا بود اما حالاکمی خشن تر و گیراتر به نظرم می رسید. با حرص از اینکه قیافه او را پیش خودم سبک سنگین می کردم ، قدم تند نموده و وارد ساختمان شدم._ مرجان خانم ! کجائید؟مرجان با شنیدن صدایم از آشپزخانه بیرون آمد و با چهره ای ناراحت گفت: کجا رفته بودی شهرزاد خانم؟ دلم هزار راه رفت…دست کم با اون ماسماسکتون یک زنگی به ما می زدید._ معذرت! راستش اون قدر خسته بودم که نمی تونستم خودم رو از صندلی جدا کنم._ یعنی این همه مدت توی رستوران بودید؟!_ چه فرقی می کنه…حالا که این جا هستم. راستی خسته نباشید.مرجان به رویم لبخند زد._ تو هم خسته نباشی عزیز جان!دو تا از اتاق های بالا تمیز شدند برو یک کم استراحت کن.با خوشحالی گفتم: پس دو ساعت دیگه بیدارم کنید تا باز هم کمک کنم._ باشه …خیالت راحت. نمی ذارم خیلی هم از زیر کار در بری!خودم هم فکر نمی کردم بعد از چرتی که در سینما زدم باز هم خوابم ببرد.در واقع آن قدر به خودم تلقین کرده بودم باید نسبت به حضور بهنام بی تفاوت باشم که راستی راستی خوابم برد!با صدای افتادن شیئی در اتاق کناری از خاب بیدار شدم . از پنجره لختی که پرده هایش برای شستشو جدا شده بود بیرون را تماشا کردم. هوا تاریک شده و لامپ های قوی دیواری ، تمام حیاط را روشن کرده بود. حیاطی که انگار دوباره جوان شده بود!تخت کنار باغچه هم مانند گذشته ها فرش شده و آب حوض بزرگ وسط حیاط زلال و شفاف می نمود.هیچ کس آن جا نبود. به نظرم هر سه داشتند اتاق کناری من را مرتب می کردند، چون حالا صدای حرف زدنشان را هم می شنیدم. با خودم گفتم دیگر تنبیه بهنام بس است . بعد از مرتب کردن خودم از اتاق بیرون رفتم و به اتاق کناری که اتاق میهمان بود سرک کشیدم. عباس آقا و بهنام دو سر تخت چوبی و قدیمی را گرفته و سعی داشتند آن را جابه جا کنند. عباس آقا هن و هن کنان گفت: راستی که قدیمی ها تخت هاشان هم مثل خودشان استخوان دارتر بود! بهنام هم در حالیکه خیس از عرق شده بود ، نفس زنان لبخندی زد و گفت:یعنی ما جوان ها استخوان دار نسیتیم؟_ منظورم این نیست …جوون های حالا کم طاقت و سختی نکشیده اند…همه چیز از اول برایشان مهیاست و به همین خاطر…بهنام میان حرف او آمد._ …لوس و کم جنبه شده اند.عباس آقا که دسپاچه شده بود جواب داد:ای بابا ! شما هم مثل شهرزاد خانم، امروز قصد سربه سر گذاشتن با من رو دارید.با سرعت گفتم:حرف های پسر عمو که غلط نیست! این روزها جوون ها لوس و کم جنبه و بچه ننه شده اند!هرسه با صحبت من، نگاهم کردند.مردها که به جای مناسب رسیده بودند، تخت را زمین گذاشتند و مرجان به سمت من آمد._ بیا که به موقع اومدی.تا من جارو برقی میکشم تو هم ملافه های تخت رو بردار و ببر بنداز توی لباسشویی.با تردید به تخت خاک گرفته نگاه می کردم که پوزخند بهنام حرصی ام کرد._ هنوز هم از حشرات می ترسی؟!آن اولین جمله ، غیر از احوال پرسی بود ، که بعد از پنج سال می شنیدم. چرا فکر می کردم باید حرفی بهتر از آن می شنیدم؟! لبم را به دندان گرفته و در حالیکه وانمود می کردم کاملا بی تفاوتم ، با حرکتی سریع رو تختی را کنار زدم. خوشبختانه خبری از هیچ موجودی نبود.پس با خیالی آسوده تر بالش را برداشتم تا رویه آن را در بیاورم.عباس آقا از اتاق بیرون رفته ، بهنام در آستانه خروج بود و مرجان می رفت که جاروبرقی را روشن کند که با هجوم جسم سیاه پرنده ای به سمت سرم بی اختیار جیغ بلندی کشیدم و در حالیکه دستهایم را بالای سرم تکان می دادم به سمت در اتاق برگشتم برای لحظه ای محکم به سینه بهنام که در چارچوب در ایستاده بود چسبیدم بعد او را به عقب راندم و خودم را به اتاق قبلی انداختم و در را با شتاب پشت سرم بستم. از شدت ترس و هیجان تمام بدنم می لرزید و نفس نفس می زدم.صدای کوبیده شدن چیزی وبعد صدای بهنام که با خنده می گفت تمام شد هم زمان خوشحال و عصبی ام می کرد! چرا آن قدر می ترسیدم که خود را مضحکه دست او کنم؟ صدای مرجان را از پشت در می شنیدم._ حالت خوبه؟…بیا بیرون عزیز جان .بهنام خان حساب این اژدهای دو سر را رسید!صدای خنده آرام عباس آقا و بهنام بیشتر کفری ام می کرد. با تمام سختی بر خود مسلط شدم و در را گشودم و بی مقدمه گفتم:شاید از سوسک بترسم اما خیلی وقتها از خیلی ها شجاع ترم!مرجان که فهمیده بود ناراحت شدم با جدیت گفت: تمام بنده های خدا از یک چیزی می ترسند . من خودم با این که بچه جنگلهای گیلانم، از مار خوف دارم.داشتم از کنار بهنام می گذشتم که دست روی سینه اش گذاشت و طوری که انگار درد دارد زمزمه کرد:چه استخوان های سفتی هم داره! دنده هام خرد شد!از شدت شرم سرم را پایین انداختم با سرعت از پله ها پایین دویدم.
    تا وقت شام باز هم سعی کردم عادی باشم و به حرفهای او فکر نکنم. راستی که دستی دستی خودم را مسخره او کرده بودم. داشتم روی میز آشپزخانه را دستمال می کشیدم که صدای زنگ در آمد و متعاقب آن صدای احوال پرسی هیجان زده بهنام و عباس آقا با اشخاصی نا معلوم.
    مرجان که ظرف می شست دستش را آب کشید و هر دو با کنجکاوی به حیاط رفتیم. با دیدن مادر جون و آقا جون ،خوشحال به سمتشان دویدم و به نوبت در آغوششان جای گرفتم و صورتشان را بوسیدم. یک سال بود آنها را ندیده بودم و حسابی دلتنگشان بودم. بهنام و عباس آقا چمدانهای آنها را به درون آوردند و جلوتر از ما وارد ساختمان شدند. وقتی هر دو با خستگی خود را روی مبل های بزرگ راحتی رها کردند با تعجب پرسیدم:مگه قرار نبود ساعت دوازده شب بیایید؟!آقا جون دستی به موهای کم پشت و سپیدش کشید و گفت:مادر جونتون نمی خواست بچه هاش برای استقبال ما به دردسر بیفتند. به همین خاطر مثل معدود دفعات زندگی اش یک دروغ مصلحتی گفت که بچه ها و نوه های عزیز کرده اش به زحمت نیفتند.بهنام که چمدانها را بالا گذاشته و از پله ها پایین می آمد، گفت: این حرفها چیه؟! ما هم وظیفه داشتیم وهم دوست داشتیم که بیاییم فرودگاه.مادر جون لبخند مهبانش را بر لب آورد._ ای بابا ! من می دونم همه شما به فکرم هستید. اما دوست نداشتم اذیت بشید. رفت و آمد ما که یک بار و دوبار نبوده.آقا جون میان حرف او آمد و با صراحت همیشگی خود گفت: مادر جونتون وقتی میبینه پسرها و عروسها و نوه هاش به زور همدیگر رو تحمل می کنند غصه اش می گیره.مادر جون به او اعتراض کرد و من و بهنام سرمان را به زیر انداختیم. حقیقت این بود که بخاطر ما روابط خانوادگی دچار برودت و تشنج شده بود.شاید اگر درایت مادرجون نبود رویمان بیش از آن ها به روی هم باز می شد و دیگر روابط به طور کل قطع می شد.هنوز نیم ساعت نگذشته بود که سرو کله خانواده هایمان پیدا شد. من و بهنام آنها خبر کرده بودیم تا بی خودی به فرودگاه نروند.مادر و زن عمو طبق معمول برای هم پشت چشم نازک کردند و پدر و عمو با هم سرسنگین بودند. جو بدی بود و همه فقط با مادر جون و آقا جون طرف صحبت می شدند.کمی بعد با اظهار خستگی آقا جون و مادرجون خانواده ها عزم رفتن کردند. مادر م وقتی بر می خواست با نارضایتی نگاهی به من انداخت . اخمهای زن عمو هم در هم رفته بود. ناراحتی از چهره پدر و عمو هم می بارید.شهروز که تازه پشت لبش سبز شده بود و آن اواخر برایم غیرتی بازی در می آورد ، زیر چشمی با حرص به بهنام نگاه می کرد و معلوم بود دارد خیلی خودداری می کند تا حرفی نزند.صراحت کلام و لحن با مزه آقا جون مثل خیلی وقتهای دیگر همه را به تعجیل وا داشت._ بی خود این قیافه ها رو برای ما نگیرید! ما دلمون خواسته چند ماهی با نوه هامون زندگی کنیم، شما هم قبول کردید.
    مادرم با صدایی ملایم گفت: آخه درست نیست که دو تا نامحرم…
    _ پس ما برگ چغندریم؟!
    مادر لب به دندان گزید.
    _ زبونم لال بشه ! این چه برداشتیه؟! من به خاطر حرف مردم…
    _ مردم همیشه در حال حرف زدنند. شما هم نگران خواستگارهای شهرزاد جون نباش
    . بچه ام این قدر خوشگلی و کمالات داره که با حرف مردم بی شوهر نمونه.با حرف های آقاجون قند تو دلم آب شد. زیر چشمی نگاهی به بهنام که با چهره ای گرفته به گل های قالی نگاه می کرد ، انداختم.بعد صورت سرخ شده زن عمو را دیدم._ …بهنام هم که دست روی هر دختری بذاره جواب رد نمی شنوه!با این حرف آقا جون انگار سطلی آب سرد روی سرم خالی کردند. زن عمو هم چهره اش کمی باز شد ، اما حالت بهنام کوچکترین تغییری نکرد.وقتی همه رفتند، من و بهنام به درخواست آقا جون و مادر جون رو ی مبل هایی مقابل آنها نشستیم. مادر جون که بر اثر بیماری لاغر و کم توان شده بود آهی کشید و گفت: می دونم که خواسته ام معقول به نظر نمیاد…اما چیزی تو وجود شما دو نفر و احساس خاصی ته قلبم هست که می گه باید این کار انجام بشه.من دیگه چیزی به آخر عمرم نمونده…می خوام آبروی من رو جلوی خانواده هاتون نبرید و اگر هم به نتیجه ای نرسیدید به هم احترام بذارید و سعی کنید بین اونها صلح برقرار کنید. نمی دونم چه جوری. اما این همه کینه رو بین بچه هام نمی تونم تحمل کنم. یک طوری…یک طوری همه چیز رو درست کنید.بغض و اشک مادر جون مرا هم به گریه انداخت._ باور کنید ما هم از این وضع راضی نیستیم…بهنام گفت:نگران نباشید ما همه تلاشمون رو می کنیم. شاید سخت باشه …شاید ما دیگه نتونیم زن وشوهر باشیم اما می تونیم دختر عمو و پسر عموی خوبی باشیم.در حالی که حرصم گرفته بود با لبخند گفتم: البته من مطمئنم با ازدواج ما همه چیز کم کم حل می شه.بهنام تکانی به خود داد و با لحنی مردد گفت: اما من فکر می کردم همه چیز بین ما تموم شده!…ببین دختر عمو من دیگه نمی خوام به گذشته ها برگردم!با حیرت به او نگاه کردم وبا پوزخند گفتم:ترمز کن پسر عمو! منظور من این بود که هر کدوم از ما با شخص دیگه ای ازدواج کنیم…چطور فکر کردی…آقا جون با خنده میان حرف من آمد._ جدی نگیر بابا جان داره سربه سرت می ذاره.با عصبانیت گفتم: من که با ایشون شوخی ندارم.بهنام با خونسردی گفت: اما من جدی بودم!مادر جون با خنده سعی کرد پا در میانی کند._ اگر شما دو تا با هم کنار بیایید مشکل بزرگ ترها هم حل می شه._ من که دارم سعی می کنم. اما این آقا انگار …بالاخره با وساطت آن دو بحث را تمام کردیم و هر کدام به اتاقهای خود رفتیم تا استراحت کنیم.آن خانه چهار اتاق خواب داشت که در طبقه بالا واقع بود. بزرگ ترین و نور گیر ترین اتاق برای صاحب خانه بود. اتاق کناری شان مال من شد و اتاق رو به رویی مال بهنام. آن شب تا ساعتها بیدار بودم وبه رفتار عجیب بهنام فکر می کردم.چرا دوست داشت تحریکم کند؟! چرا آن قدر خونسرد رفتار می کرد؟! یعنی می خواست به من بفهماند که این قضیه برایش فقط حکم سرگرمی دارد؟ شاید هم می خواست بگوید تو واقعا برایم مهم نیستی!صبح با صدای زنگ موبایلم به سختی از خواب بیدار شدم . برای لحظه ای موقعیت خود را فراموش کرده و از اینکه در خانه خودمان نبودم تعجب کردم. اما خیلی زود اتفاقات روز قبل خاطرم آمد و من بی حوصله و کسل از اتاقم خارج شدم تا دست و رویم را بشویم و هر چه زودتر راهی محل کارم شوم. در اتاق بهنام نیمه باز بود. به داخل سرک کشیدم. بهنام نبود. می دانستم زودتر از من راهی می شود. آخر با نقل مکان به آن خانه ، راه من به شرکت نزدیک تر از قبل شده ،اما راه او تا دفتر کارش دورتر شده بود.وقتی حاضر و آماده پایین رفتم ، مادر جون و آقاجون روی تخت کنار باغچه با صفا نشسته بودند و چای می نوشیدند. هر دو با لبخند به سلام وصبح بخیرم پاسخ دادند.بعد مادرجون برایم چای ریخت و وقتی دید عجله دارم ، لقمه ای بزرگ برایم گرفت. وقتی لقمه را گرفتم یاد بچه گی هایم افتادم که او برایم لقمه می گرفت و به دستم می داد و من میگفتم لقمه های مادر جون از لقمه های مادرم خوشمزه تر است! آخرین تکه را همراه بغض فرو دادم و برای اینکه متوجه تغییر حالم نشوند زود خداحافظی کردم. باورم نمی شد مادر جون مهربانم فقط تا چند ماه دیگر پیش ماست.تا سر خیابان گریه کردم و بالاخره در تاکسی مجالی یافتم که بر خود مسلط شوم. مانند اکثر مواقع هم زمان با تارا جلوی ساختمان شرکت رسیدم. او مثل همیشه قبراق و سرحال بود . نمی دانم این همه انرژی را از کجا می آورد! من که به او لقب الکی خوش داده بودم! _ سلام خانم ادیب عزیز! از ماجراهای تازه ات برام بگو…_ بذار از راه برسم بعد سوءال پیچم کن._ ای ناقلا ! پس معلومه که خبرهاییه._ حرف بی خود نزن…بیا زودتر بریم بالا تا سرو کله تیموری پیدا نشده.جلوتر از او وارد ساختمان شدم و او هم در حالیکه هنوز فکش می جنبید به دنبالم آمد._ توکه با تیموری این حرفها رو نداری! وقتی ازت خواستگاری کرده ، تا جواب نگیره خر خودته. من اگر جای تو بودم تا لنگ ظهر می خوابیدم.از ترس اینکه کسی حرفهایش را بشنود ، سراسیمه او را داخل آسانسور کشیدم._ خل شدی ؟! نمی گی یک نفر صدات رو بشنوه ._ مگه دروغ می گم؟_ از کی تا به حال یک اشاره کوچیک شده خواستگاری؟_ از کی تا به حال ، من تنهام ، برنامه شما برای آینده چیه و همسر آینده شما مرد خوشبخته ، شده یک اشاره کوچیک؟!در آسانسور باز شد و من با نگاهی محکم از او خواستم زبان به دهن بگیرد._ اوه ، اوه ! چه نگاهی ! باشه بابا حساب کار دستم اومد.داشتم در ورودی دفتر را می گشودم که زیر گوشم زمزمه کرد:طفلی خبر نداره رقیب عشقی پیدا کرده!بعد بی آنکه فرصت عکس العملی به من بدهد به منشی سلام کرد و وارد اتق کارمان شد.با وجودیکه هفت سال از دوستیمان می گذشت ، هنوز به برخی کارهایش عادت نداشتم. تارا جسور و بی پروا بود و گاهی آن قدر حاضر جواب می شد که مرا می ترساند. اما درک و معرفت خاصی هم داشت که من در کمتر کسی دیده بودم.تا ساعاتی روی طرح سفارشی یک رستوران کار می کردیم که که منشی خبر داد آقای رئیس مرا احضار کرده.با رفتن منشی ، تارا با لبخندی موذیانه گفت: برو که فکر کنم پای یک اشاره بزرگ در میونه!وقتی وارد اتاق رئیس شدم، نگاه از مانیتور برداشت و لبهای خوش فرمش به لبخندی از هم باز شد. در واقع بارزترین قسمت چهره او لبهایش بود. بخصوص وقتی لبخند می زد جذابیت خاصی پیدا می کرد که از چشم هیچ کس دور نمی ماند. باقی اجزای صورتش هم بی نقص ، اما عادی بود. قامتی به نسبت بلند ، پوستی گندمی روشن و موهایی تیره داشت. در کل مرد مقبولی بود که تارا همیشه سرکوفتش را به من می زد تا بیشتر تحویلش بگیرم. من هم از او بدم نمی آمد ، اما آن قدر غد بودم که اصولا عادت به تحویل گرفتن و چراغ سبز نشان دادن به آقایان نداشتم._ سلام !روز بخیر._ سلام خانم ادیب….بفرمائید بنشینید.روی مبل چرمی که نزدیک میزش بود نشستم و منتظر نگاهش کردم._ طرح های شما رو دیدم. خوب بودند… فقط فکر کنم بد نباشه روی تلفیق اون ها هم فکر کنید._ حتما بررسی می کنم.کمی مکث کرد و بعد پاکتی را روی میز به سمتم هول داد و گفت: این کارت عروسی خواهرمه… خوشحال میشم شما و خانم لواسانی هم تشریف بیارید…البته چون تعداد میهمانان زیاد نیست ، من فقط شما وآقای صیدی و خانوادشون رو دعوت کردم.با کمی خجالت گفتم: نیازی نبود ما هم مزاحم بشیم…البته تبریک می گم..با حالتی خاص نگاهم کرد و گفت: شما حتما باید تشریف بیارید! راستش خیلی مایل بودم شما و خانواده ام با هم آشنا بشید.وقتی روی صندلی خودم ، مقابل تارا ولو شدم ،در برابر نگاه پر از پرسش او گفتم: باز هم یک اشاره…البته این بار از کوچک به مدیوم تغییر سایز داد!آن شب با ذهنی درگیر شامم را خوردم. حتی حضور بهنام هم نمی توانست حواسم را پرت کند. بعد از شام ظرفها را شستم و برای دیدن سریال مورد علاقه ام پای تلوزیون نشستم.آنها هم بساط چای و تنقلات را به حیاط برده و باهم صحبت می کردند. سریال داشت تمام می شد که هر سه وارد نشیمن شدند و روی مبل های اطراف من نشستند.رفتارشان به شدت مشکوک بود و از نگاه های معنا دارشان می فهمیدم می خواهند حرفی بزنند.با تردید پرسیدم: طوری شده؟مادر جون سینه ای صاف کرد و با مهربانی گفت:_ من یک خواهش دیگه ازت دارم که می خوام روم رو زمین نیندازی.این دیگر چه بساطی بود. مادرجون شب می خوابید و صبح با یک خواسته عجیب از خواب بیدار می شد. با ناچاری گفتم: بفرمائید._ ببین عزیزم! تو و بهنام قراره تا روز مرگ من کنارم باشید…یعنی تا چند ماه دیگه ما یک خانواده چهار نفره هستیم . ..من هم که این آخر عمری باید به فکر پاک کردن گناهانم باشم…حالا به نظر تو درسته که دو تاجوون نامحرم رو توی یک خونه نگه دارم؟ بخصوص که تو حجاب درست و حسابی هم نداری.ناراحت نشو مادر . مبادا دلت از حرفهام بگیره …اما مگه غیر از اینه که توی خونه روسری سرت نمی کنی و بلوز آستین کوتاه می پوشی!؟ این شلوارهای جین هم که همه اش تنگ و ترشه!با حیرت پرسیدم:یعنی از این به بعد توی خونه با مانتو و روسری باشم؟!او لبخندش را پررنگ تر کرد و گفت: تو و بهنام یک بار عقد کرده بودید…حالا هم می تونید با یک صیغه محرمیت به هم محرم بشید تا بی حجابی تو عذر شرعی نداشته باشه .لازم نیست کسی هم از این ماجرا با خبر بشه. مدتش رو هم می گذاریم تا روز مرگ من . یعنی با مرگ من این صیغه خود به خود باطل میشه. حالا نظرت چیه؟برای چند لحظه بی آنکه نفس بکشم به او زل زدم و بعد با ناباوری گفتم:اولا که خدا اون روز رو نیاره که شما نباشید.بعد هم مگه می شه ؟!صیغه یعنی عقد موقت… من چطور می تونم…نه… نمی شه…_ تو با این صیغه فقط محرم بهنام میشی. مثل دو تا خواهر و برادر .آقا جون که طرف دیگرم نشسته بود گفت: من بهنام رو تضمین می کنم. اگر ناراحتت کرد به خودم بگو.بهنام که تا آن لحظه در سکوت به تلوزیون نگاه می کرد با ناراحتی اعتراض کرد._ ای بابا! آقا جون این حرفها چیه؟!_ خب لابد به تو اعتماد نداره.بهنام که می فهمید او شوخی می کند آرام خندید و سر تکان داد. در آن میان من داشتم از خجالت آب میشدم و نمی دانستم باید چه کنم. تن به خواسته مادر جون بدهم وعذاب وجدانش را از بین ببرم یا اینکه در خانه مانتو و روسری سر کنم.تازه اگر مادرم می فهمید که حسابم پاک بود._ خب چی شد؟درست لحظه ای که خواستم موافقت کنم ، نگاه بهنام رنگ تمسخر به خود گرفت ومن که دوباره حرصی می شدم با لحنی محکم گفتم:ترجیح میدم حجابم رو رعایت کنم!
    asheghaneroman
    با این حرفم آقا جون خندید ، مادر جون چهره در هم کشید و بهنام هم از آن پوزخنده هایی که حرصم را در می آورد زد. اما من مصر بودم که روی او را کم کنم!
    شب ، هنگام خواب به شدت مشغول طرح برنامه ای بودم تا زندگی در آن خانه برایم سخت نشود. روز بعد ، قبل از رفتن به شرکت از حسابم در بانک پول برداشت کردم و بعد از اینکه ساعت کاری ام تمام شد با تارا به خرید رفتم. بین راه هم همه چیز را برای تارا تعریف کردم که دختره لوس از شدت خنده نزدیک بود غش کند! حتی وقتی هم به سختی آرام گرفت ، هر چند دقیقه یک بار مثل دیوانه ها پقی می زد زیر خنده . اول از دستش حرصی شدم اما کم کم خودم هم خنده ام می گرفت. بساط جالبی برای خودم درست کرده بودم که به قول تارا فقط یک دوربین مخفی کم بود تا کسانی که شهرزاد خوش پوش و راحت طلب را می شناختند حسابی بخندند.خریدمان داشت به درازا می کشید که با مادر بزرگ تماس گرفتم و گفتم شام را با دوستم می خورم و تا ساعت ده بر می گردم. خوشبختانه رنوی قراضه تارا هم به جای تعمیر گاه ، زیر پای خودش بود و ما را از این مرکز خرید به آن مرکز خرید می برد. تارا هم که فرصت مناسبی به دست آورده بود کمی خرت و پرت برای خودش گرفت.کارمان که تمام شد ، سر کوچه پیاده شدم و در حالیکه ساک های خرید را در دست جا به جا می کردم به سمت خانه رفتم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای متعجب بهنام را از پشت سرم شنیدم._ الآن داری میایی خونه؟کمی سرم را چرخاندم ، او هم جلوتر آمد. به ساک ها اشاره کردم و با خنسردی گفتم:_ می بینی که ! …خرید بودم.ابروهایش را کمی بالا دادو با لحنی که اندکی عصبی می نمود گفت:_ ساعت ده شبه! یعنی بیشتر از پنج ساعت مشغول خرید بودی؟!برای اینکه بیشتر حرصش را در آورم گفتم:_ یادم نمیاد بابت توضیح رفتارم ، تعهد داده باشم!با این حرفم نیش خندی زد و گفت:_ فعلا تا وقتی یک جا زندگی می کنیم در قبال هم مسئولیم._ جدی؟! پس می شه بپرسم جناب عالی تا این وقت شب کجا تشریف داشتید؟هنوز دهانش را برای گفتن حرفی باز نکرده بود که با سرعت گفتم:_ نه! لازم نیست حرفی بزنی چون تو پسر بالغ و خود ساخته ای هستی و ما به تو اعتماد داریم!… حالا هم اگر احساس مسئولیتت قلنبه شده بیا این ساکها رو از دستم بگیر که دست هام از جا کنده شد.در حالیکه با چهره ای جدی نگاهم می کرد ، ساک هایی را که به سمتش گرفته بودم از دستم گرفت. من هم در کمال خونسردی یکی از سبکترین ها را برای خودم نگه داشتم و در حالیکه سعی می کردم به نگاه خاص او بی توجه باشم پرسیدم:_ راستی ماشینت کو؟ _ می ذارمش توی پارکینگ عمومی ._ کار خوبی می کنی … توی کوچه که بذاریش یا خودش رو می دزدند یا وسایلش رو.حالا مقابل در بودیم. با کلیدم در را گشودم و کنار رفتم تا او جلوتر وارد شود بعد در را بستم.آقا جون که در نیمه تاریک نشیمن روی مبل لم داده و اخبار نگاه می کرد به سلاممان پاسخ داد و بعد گفت:_ مادر جونتون خوابیده. امشب زیاد سرحال نبود. بهتره سر و صدا نکنید.با نگرانی پرسیدم:_ لازم نیست ببریمش دکتر؟او با آهی عمیق و صدایی لرزان گفتک_ دیگه به درد عادت کرده…شاید اگر تن به درمان می داد بیشتر زنده می موند … اما دلش نمی خواد بیشتر از این رنج بکشه.با بغض کنار آقا جون نشستم و به آغوشش رفتم. می دانستم چقدر همسرش را دوست دارد. می دانستم چطور با بدبختی چهر ه ای خندان به خود می گیرد و با ما شوخی می کند. زندگی مشترک پنجاه و پنج ساله اش به تلخی داشت پایان می گرفت .بی صدا اشک می ریختم که نوازش دستان مهربان آقا جون کمی آرامم کرد. بهنام هم که روی مبل کناری ما نشسته بود داشت گریه می کرد .این را از بالا کشیدن گاه و بی گاه بینی اش فهمیدم._ آروم باشید بچه ها… مرگ حقه…مادر جون زندگی خوبی رو پشت سر گذاشته…من و بچه هاش گاهی توی زندگی اذیتش کردیم…اما اون همیشه صبور و مقاوم بود و اجازه ندادمسائل بیهوده زندگمون رو تلخ کنه…همیشه فکر می کنم اگر کسی غیر از اون همسرم بود چی می شد؟! یعنی می تونستم این قدر خوشبخت باشم؟…مطمئنم که نمی تونستم. …فقط محبوبه جفت من بود و بس…فقط محبوبم…روز بعد با سردرد از خواب بیدار شدم و به محض شستن دست و رویم سری به اتاق مادر جون زدم . بر اثر تاثیر قرص ها هنوز خواب بود . پایین که رفتم دیدم آقا جون بساط صبحانه را چیده._ سلام ، صبح بخیر،چرا شما زحمت کشیدید؟ من صبحانه رو آماده می کردم._ صبح تو هم بخیر آقا جون…اگر قصد صبحانه درست کردن داشتی باید یک ساعت پیش از خواب بیدار می شدی. چون بهنام نیم ساعت زودتر از تو راهی می شه._ پس بهنام باید صبحانه رو آماده کنه.آفا جون سری نکان داد و گفت:_ بد حرفی نیست! شب که اومد بهش بگو.با خنده روی تخت نشستم و گفتم:_ حتما می گم!کمی دیگر بی آنکه اشاره ای به شب قبل کنیم با هم گپ زدیم و بعد من راهی شرکت شدم.آن روز وقتی برگشتم حال مادر جون بهتر شده بود . روی کناپه لم داده و با آقا جون چای می نوشید . با خوشحالی بوسیدمش و گفتم شام را من می پزم. چندان به آشپزی وارد نبودم اما می توانستم با سر هم بندی ، غذایی آماده کنم. کمی مرغ از فریزر بیرون آوردم و گذاشتم بپزد. چند عدد هویج و کلم بروکلی که سر راه گرفته بودم بخار پز کردم و مقداری هم سیب زمینی آب پز کردم. بعد هم به اتاقم رفتم تا قبل از آمدن بهنام خودم را مرتب کنم . آخر قرار بود دیگر در خانه با حجاب باشم!در کمد را گشودم و از میان لباس های رنگارنگی که خریده بودم یک پیراهن آستین بلند مدل مردانه قرمز ، یک رو سری خاکستری و یک شلوار جین طوسی برداشتم. وقتی در آینه به خودم نگاه کردم خنده ام گرفت. جای دوستانم خالی که حسابی دستم بیندازند. قد پیراهنم تا کمی زیر باسنم میرسید و گشادی آن به خوبی اندامم را پوشش می داد. همه چیز برایم قابل تحمل بود جز آستین های بلند لباس. من حتی در زمستان هم در خانه لباسی با آستین های بلند نمی پوشیدم . حس می کردم آستین ها سرعت عمل و آزادی ام را محدود می کند! با آهی از سر ناچاری از اتاقم خارج شدم . همان لحظه هم بهنام از پله ها بالا آمد. با دیدنم در آن هیبت تازه ، لحظه ای مکث کرد . برای اینکه فرصت عکس العملی به او ندهم ، سلام کردم و با سرعت از پله ها پایین رفتم. داشتم میز شام را می چیدم که سر و کله اش پیدا شد. حمام کرده بود و گرمکن کامل سیاه و خاکستری به تن داشت. داشت زیر چشمی با دقت نگاهم می کرد که گفتم:_ میشه تو چیدن میز کمک کنی؟سر تکان داد و به آشپزخانه رفت.آقا جون به به مادر جون کمک کرد تا پشت میز بنشیند. هر دو بابت ظاهر تازه من لبخند بر داشتند و گاهی سر تکان می دادند . یک بار هم آقا جون زیر لب گفت : امان از دست شما جوون ها!با لبخند به آشپز خانه برگشم. بهنام در قابلمه مرغ را برداشته و درونش را نگاه می کرد._ این چیه ؟با خونسردی گفتم:_ مرغ! تا حالا مرغ پخته ندیدی؟_ این مدلیش رو ندیده بودم! بهتره بگیم مرغ پخته شناور در آب!_ به خاطر مادر جون آبش رو زیاد ریختم. گفتم براش خوبه.او نگاهی به سبزیجات انداخت و گفت:_ همه اش بخار پزه؟نارضایتی به خوبی از چهره اش هویدا بود و این مرا به خنده می انداخت._ می دونی که مادر جون و آقا جون باید غذای آب پز و بدون چربی بخورند._ پس ما چی؟_ من هم رژیم دارم. تو هم بد نیست چند وقتی غذای سالم بخوری!با نارضایتی چهره در هم کشید و در حالیکه باز هم به مرغ نگاه می کرد گفت:_ لا اقل یک کم اشتها برانگیز تر درست می کردی.با بی تفاوتی مشغول کشیدن غذا شدم ._ می تونی برای خودت نیمرو درست کنی.آهی از سر ناچاری کشید و گفت:_ بالاخره یک بار که می تونم دست پخت تو رو امتحان کنم! هر چه بادا باد!وقتی سر میز نشستیم هرسه برای چند لحظه به غذا ها خیره شدند. آقا جون گفت:_ آقا جون ای کاش می ذاشتی آب مرغ یک کم به خوردش بره.از گوشه چشم دیدم که بهنام خنده اش را فرو خورد. مادر جون لبخند زد و گفت : بچه ام زحمت کشیده. پس ایراد نگیرید و غذاتون رو بخورید.بعد کاسه آب مرغی که برای او آورده بودم جلوتر کشید و کمی نان در آن تلیت کرد. آقا جون تکه ای مرغ برداشت بهنام هم یک ران کامل درون بشقابش گذاشت .کمی که خورد مقداری نمک روی آن پاشید. کمی بعد فلفل اضافه کرد و بالاخره خودش را با سالاد سرگرم نمود. سعی کردم به رفتارش بی توجه باشم. تکه کوچکی مرغ در بشقابم گذاشتم و خوردم. باورم نمی شد! آن غذا واقعا بی مزه بود. نه بو داشت ونه طعم.انگار داشتی تفاله مرغ می خوردی…زیر چشمی به قیافه آقاجون که معلوم بود به سختی لقمه اش را فرو می دهد نگاهی انداختم. او هم نگاهم کرد و لبخند زد. چنگالش را در بشقاب گذاشت و گفت:_ نظر خودت چیه؟با شرمندگی گفتم:_ افتضاحه!مادر جون و آقا جون خندیدند و بهنام در حالیکه نفس حبس شده اش را با صدا از سینه بیرون میداد بشقابش را کمی به جلو هل داد و گفت:_ خوشحالم که اعتراف کردی. انگار داشتم یک مشت کاه فشرده می خوردم!خنده آن دو نفر شدیدتر شد که با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:_ از اعتراف من سوء استفاده نکن!_ دارم حقیقت رو می گم …. به نظر من حتما یک کلاس آشپزی برو.هنوز با عصبانیت و لبهایی جمع شده به صورتش زل زده بودم._… از تجربیات مادر جون هم می تونی استفاده کنی. من به عنوان یک پسر عموی دلسوز این رو بهت می گم….این غذا حتی بد مزه هم نیست! واقعا مزه نداره!هیچی!.. یک جورهایی مثل کاغذ! یا کاه!مادر جون سعی کرد کمی جو را آرام کند. خنده اش را فرو خورد و با لحن ملایم همیشگی گفت:_ من هم اوایل همین طوری بودم. تجربه آروم آروم به دست میاد.بهنام هم بالاخره لبخند زد و گفت: ماهم موش های آزمایشگاهی هستیم دیگه ! البته دور از جون شما.هنوز داشتم سعی می کردم که آرام باشم._ به احترام بزرگترها جوابت رو نمی دم!آقا جون که هنوز آثار خنده در صورتش بود ، گفت:_ صلوات بفرستید بچه ها…شهرزاد جان تو هم پاشو آب این مرغ رو یک کم خالی کن ، دوباره بذار روی گاز، شعله رو زیاد کن ، یک کم نمک و فلفل و زعفران و آب لیمو رو با هم مخلوط کن بریز روش برای خودت و بهنام هم کره رویش بمال و بذار یک کم سرخ بشه.چشمی گفتم و در حالیکه ظرف غذا را بر می داشتم با حالتی عادی رو به بهنام گفتم : راستی قراره از فردا تو صبحانه درست کنی، چون زودتر از همه بیدار می شی.متعجب گفت:من؟!_ بله حضرت آقا! بهتره تجربه کسب کنی!_ من که نیازی به کسب تجربه ندارم. در آینده همسرم همه چیز رو مهیا می کنه._ اشتباه نکن. دخترهای نسل امروز از این سرویسها به شوهر هاشون نمی دهند._ من زنی می گیرم که سرویس خوبی بده._ پس تسلیت من رو بپذیر ، چون تا آخر عمر مجرد می مونی._ چقدر عالی! بابت این قضیه که باید بهم تبریک بگی._ بابا جان نمی خواهی به ما شام بدی؟با آن حرف آقا جون به خودم آمدم. پشت چشمی برای بهنام نازک کردم و به آشپزخانه رفتم.آن شب به هر ترتیبی بود غذا را قابل خوردن کردیم اما من تصمیم داشتم یک جوری حال بهنام را بگیرم که دیگر با نگاه و حرف هایش مسخره ام نکند. به نظرم او دیگر داشت شورش را در می آورد.
    چند روزی آرام وبی سر و صدا گذشت. با بهنام سر سنگین بودم و کم کم داشتم به حجابم هم عادت می کردم. بهنام هم عادی بود و سر به سرم نمی گذاشت . در حقیقت طوری رفتار می کرد انگار بی محلی هایم ذره ای برایش مهم نیست و این بیشتر حرصم را در می آورد. در عوالم درگیری با خودم بودم که تارا مرا به یاد عروسی خواهر تیموری انداخت. ناگهان ذهنم جرقه زد! چه پیش آمدی بهتر از این ! می دانستم بهنام روی رفت و آمدهایم حساس است. آن وقتها هم که اسمش در شناسنامه ام بود خیلی روی آدم های دور و برم و جاهایی که می رفتم وسواس داشت. البته حساسیتش همیشه کلافه کننده نبود .احساس خوب مهم بودن به من میداد که لذت بخش بود.گاهی هم که واقعا بابت رفتارش عصبانی می شدم سعی می کرد با حرفهایی عاقلانه مجابم کند که ای کاش به جای تمام آن حرف ها یک جمله می گفت دلیل تمام نگرانی هایش این است که دوستم دارد. اما او با آن غرور و رفتار بیش از حد منطقی و عاقلا نه اش در تمام مدت دوران نامزدیمان حتی یک بار هم این جمله را بر زبان نیاورد. حتی یک بار هم دیوانه بازی نکرد، حتی یک بار هم با کلمات شیرین به عشقش اعتراف نکرد. شاید هم دوستم نداشت و توجهاتش همه از روی حس وظیفه بود!
    در هر صورت آن عروسی فرصت خوبی بود تا دق و دلی چند روزه را بر سرش خالی کنم.روز پنجشنبه به پدر گفتم که ماشین را می خواهم . او هم قول داد وقتی از سرکارش به خانه باز می گردد سر راه ماشین را به خانه مادر جون بیاورد. از مادرم هم خواستم یکی از لباس های مناسبم را به پدر بدهد تا به دستم برساند .ساعت یک بعد از ظهر به خانه رسیدم . بهنام هنوز نیامده بود . آقا جون هم رفته بود سری به یکی از دوستان بیمارش بزند. به مادر جون گفتم آن شب عروسی دعوتم . کمی پرس و جو کرد و بعد آرزو کرد خوش بگذرد. چای دم کردم و همراه او به حیاط رفتم تا کمی گپ بزنیم. اواسط پاییز بود و هوا هنوز آن قدر سرد نشده بود که نشود ساعتی در هوای آزاد سپری کرد.ساعتی بعد آقا جون آمد . هر دو بابت رفتار سردم با بهنام موءاخذه ام کردند که سر به زیر همه را گوش کردم. نمی خواستم با حرفهایم مادر جون را بیشتر از آن ناراحت کنم.آقا جون برای تغییر بحث از دوست بیمار و زن و فرزندان او حرف زد . بعد هم یک ماجرای بامزه از جوانی هایش تعریف کرد که ما را کلی خنداند. همان موقع پدر آمد. ماشین را آورده بود. راستش اصلا دوست نداشتم با رنوی قراضه تارا به آن مجلس بروم. تازگی ها پدر سمند قدیمی مان را با یک زانتیای نوک مدادی عوض کرده بود . من دوست داشتم مزدا بگیرد ، اما او گفت که پولش را ندارد. حالا بهنام سوار مزدا می شد و من باید تماشایش می کردم. با خودم فکر کردم می توانم بهنام را به خاطر مزدایش به دام بیندازم!بعد با خودم کلی خندیدم. اصلا نمی دانم چرا آن روز ها حتی در شوخی های کوچی که با خودم داشتم پای بهنام وسط کشیده می شد؟!پدر لباس را به من داد وداشت با پدر و مادرش گپ می زد که با عذر خواهی به حمام رفتم. بعد هم شروع کردم به آماده شدن . موهای بلند و خوش حالتم را با بابیلیس درشت فر زدم و اطرافم رها کردم. صورتم راملایم آرایش کردم و کت ودامن سبز لجنی را که مادر فرستاده بود پوشیدم. کتم کاملا جذب و دامنم میدی بود.آن لباس در عین پوشیده بودن بسیار به من می آمد و اندامم را زیبا می نمایاند. کاملا آماده بودم اما هنوز بهنام بر نگشته بود .ساعت شش ونیم بود و دیگر باید به دنبال تارا می رفتم. با خودم گفتم لابد قسمت نیست که من هم کمی بهنام را حرص بدهم. با خوردن چند ضربه به در من که مانتو و روسری به دست در آستانه خروج بودم، آن را بلافاصله گشودم و با دیدن بهنام خشکم زد. او هم دست کمی از من نداشت . برای چند لحظه هر دو سکوت کردیم و بالاخره این او بود که زودتر خودش را پیدا کرد. نگاهش را از من گرفت و با اخمی کوچک گفت:_ عمو داره می ره … خواست که من صدات کنم._ باشه. خودم داشتم می رفتم پایین.پشتش را کرد تا به اتاق خودش برود که ناگهان ایستاد و دوباره نگاهم کرد. این بار نگاهش بیشتر کنجکاو بود تا حیرت زده._ بیرون میری؟با لبخندی تمسخر آمیز گفتم:_ معلوم نیست؟!_ چرا! معلومه… فقط…خواستم اگر برات امکان داره من رو تا جایی برسونی.این دیگر خیلی دور از تصوراتم بود._ مگه خودت ماشین نداری؟!_ ترمزش مشکل پیدا کرده . از شرکت تا این جا رو هم با احتیاط اومدم._ چرا نبردیش تعمیر گاه؟لبش را به دندان گرفت و با حرص گفت:_ برای اینکه باید می اومدم خونه و چیزی رو با سرعت به دوستم می رسوندم . اگر هم تو خیلی عجله داری می تونم آژانس بگیرم.با بی تفاوتی شانه بالا انداختم و گفتم:_ نه. مهم نیست ! منتظر می مونم.بعد پشتم را به او کردم و در حالیکه لبخند پیروز مندانه ای بر لب داشتم از پله ها پایین رفتم. مطمئن بودم حاضر است مزدایش را به نامم کند تا بفهمد کجا می خواهم بروم و با چه کسانی خواهم بود!
    آن قدر هیجان زده بودم که نفهمیدم چطور با آنهایی که در حیاط بودند خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم. قلبم به تندی می زد و دستانم یخ کرده بود.آینه روبه رویم را تنظیم می کردم که برای لحظه ای به چشمان خودم خیره شدم. من چه مرگم بود؟! داشتم با بهنام لج می کردم یا یک بازی مسخره راه انداخته بودم؟ اصلا چرا آن قدر هیجان زده شده بودم؟!نفس عمیقی کشیدم وآرام بازوی خودم را نیشگون گرفتم. باید خونسرد بی تفاوت رفتار می کردم. بر فرض که بهنام هم غیرتی می شد ، چه سودی به حالم داشت ؟ ! در هر حال او برای دختر خاله هایش هم غیرتی می شود. یادم آمد وقتی هنوز عقد نکرده بودیم ، یک بار به خاطر دختر خاله اش با پسر همسایه شان در افتاد.با باز شدن در ناگهان از جا پریدم. بهنام اما متوجه عکس العملم نشد. _ خب! کجا برم؟_ فعلا راه بیفت تا بهت بگم.فکر کردم مگر من راننده اش هستم که این طور دستور می دهد؟! با اخم هایی در هم ماشین را روشن کردم و دنده عقب از کوچه باریک بیرون آمدم. _ گرچه آشپزی ات تعریفی نداره ،اما دست فرمونت خوبه!لحنش جدی بود و من ترجیح دادم جوابش را ندهم. در حقیقت از اینکه بعد از پنج سال دوباره با او تنها می شدم حال عجیبی داشتم. وارد خیابان اصلی که شدیم گفت:_ بپیچ به راست.باز هم بدون حرف به راهم ادامه دادم._ مسیر تو از کدوم سمته؟مشخص بود از آن همه سکوت کلافه است._ سمت میدون ونک._ پس هم مسیریم._ البته سر راه باید دوستم رو هم سوار کنم._ باشه اشکالی نداره.با تعجب گفتم:_ خونه دوستت کجاست؟_ نزدیک های پارک ملت.دیگر چیزی نگفتم . در واقع رفتارش به نظرم خیلی عجیب می آمد. در هر حال چاره ای نبود جز اینکه همراه او به دنبال تارا بروم. منزل تارا درست بین مسیر بود . وقتی وارد کوچه شان شدم با موبایلم شماره اش را گرفتم و بعد از این که تک زنگ قطع کردم . بهنام که متوجه رفتارم بود با تعجب پرسید :_ می تونم بپرسم چی کار می کنی؟!_ وقتی به محل قرارمون نزدیک میشیم این کار رو می کنیم تا معطل نشیم._ پس تو و تارا هنوز از این کارهای عجیب و غریب انجام می دید!بهنام تارا را خیلی خوب می شناخت . من و تارا از همان روزهای اول دوستی حسابی با هم جور شده بودیم وکم کم رابطه مان با دوستان دیگر کمرنگ شد و تبدیل شدیم به دو یار جدا نشدنی که در یک رشته درس خواندیم و در یک شرکت هم مشغول به کار شدیم. چند باری هم همان روزها با بهنام وتارا به کوه یا سینما رفته بودیم و بعد او را به منزلش رسانده بودیم. این بود که وقتی به آن محله رفتم بهنام زود فهمید دوست همراهم کسی جز تارا نیست.در کوچه دور می زدم که در خانه شان باز شد وتارا بیرون آمد._ فکر خوبیه… این طوری لازم نیست برای زدن زنگ از ماشین پیاده بشی._ بله عزیزم ! فکرهای ما همیشه خوبه!گند زدم. این وسط ” عزیزم ” چطور از این دهان لغم بیرون پرید . وای که چقدر من بی حواسم. لبم را به دندان گرفته و در دل خودم را فحش می دادم. بهنام هم کمی سرش را کج کرده بود تا چهره اش را نبینم ، اما می دانستم دارد به من می خندد.کمی جلوتر از خانه تارا توقف کردم . او هم که دوست من است و از من گیج تر، در جلو را باز کرد و نزدیک بود روی بهنام بنشیند! این دیگر آخر افتضاح بود. بهنام جاخورده بود ومن با جیغ کوتاهی او و تارا را از جا پراندم . تازه تارا خانم متوجه شد یک موجود هشتاد کیلویی و صدوهشتاد سانتی روی صندلی وجود دارد!بهنام خنده اش گرفته بود و من حرص می خوردم . تاراهم در مرز سکته بود.بهنام از ماشین پیاده شد تا از او عذر خواهی کند. حالا چرا، نمی دانم! تارا هم که تازه اورا شناخته بود هول شده و به تته پته افتاده بود.کم کم کارشان به احوال پرسی رسید ودوست بیچاره من هم کمی آرام گرفت. از داخل ماشین با صدای بلند گفتم:_ می شه لطفا دل و قلوه دادن رو تموم کنید ! داره دیر می شه.با آن حرفم هر دو سوار شدند و تارا گفت:
    -_ چیه عزیزم حسودیت شد؟
    او را خوب می شناختم . می دانستم که هم از دستم حرصی است که چرا حضور بهنام را یک طوری به او خبر ندادم وهم می دانستم می خواهد سر به سر من و بهنام بگذارد و بعدا کلی با من بخندد. پس بی توجه به حرفش گفتم:_ ماشین بهنام خراب شده بود ، دارم تا جایی می رسونمش.به بهنام فهماندم خیال ندارم او را به منزل دوستش برسانم .بهنام که دستم را خوانده بود گفت:_ من خیلی عجله دارم دوستم پرواز داره. شما هر جا که می خواهید برید. من هر ساعتی که خواستید میام دنبالتون.پس خیال داشت به هر قیمتی شده سر از کار من در آورد! چه بهتر من که از خدا می خواستم! برای اینکه پی به اشتیاقم نبرد با تردید قبول کردم.پ و او من و تارا را جلوی در تالار پیاده کرد.
    asheghane roman
    وقتی وارد لابی شدیم ، تیموری که انگار چشم به در داشت به استقبالمان آمد. در کت و شلوار سرمه ا ی و کراوات طلایی واقعا خوش تیپ شده بود. چهره اش به لبخندی از هم باز بود و هنگام حرف زدن به نظر هیجان زده می رسید. از او که جدا شدیم تا به قسمت خانم ها برویم تارا زیرگوشم گفت:
    _ طفلکی چقدر ذوق کرده ! نمی دونه با جناب رقیب تشریف آوردی!_ ساکت شو تارا مثل این که امشب از اون شبهاییه که چفت و بست دهنت رو ننداختی._ موءدب باش خانم! این چه طرز حرف زدنه!؟ دهن من مگه چفت و بست هم داره؟!با خنده ای آرام به بازویش کوبیدم و پشت سر او وارد رخت کن شدم.عروسی خواهر تیموری واقعا با شکوه بود. عروس، زیبا و دلنشین ، و داماد با وجود کوتاهی قد خوش تیپ و برازنده بود. کوچک ترین خواهر تیموری که چند مرتبه در شرکت ما را دیده بود به محض ورودمان جلو آمد و حسابی تحویلمان گرفت. بعد ما را به مادرش که زنی بود با قد و اندامی متوسط و بسیار شیک پوش ، معرفی کرد.شب بدی نبود . خواهر تیموری هم مدام به ما سر می زد و نیم ساعتی هم کنارمان نشست مادرش هم ده دقیقه ای با ما صحبت کرد و یک سری سوءالات کلی پرسید و بعد هم با عذر خواهی دور شد. بعد از رفتن او تارا با حالت خاصی گفت:_ باور کن این زن آدم باهوشیه . من شرط می بندم تو همین چند دقیقه یک شناخت خوب کلی از تو پیدا کرد._ پس کاش همه این طوری بودند که مجبور نمی شدیم بخاطر شناسوندن خودمون کلی وقت صرف کنیم!ناگهان جدی شد و گفت:_ راستی تعریف کن ببینم سر و کله بهنام از کجا پیدا شد؟_ تو که بدت نیومد ! هنوز سلام نکرده داشتی می رفتی تو بغلش!در حالیکه می خندید، گفت:_ به جان تو نزدیک بود سکته کنم .آخه من از کجا باید توی اون تاریکی می فهمیدم که یکی سوار ماشینه ؟… حالا خسیس خانم خودت عرضه نداری می ذاشتی ما یک فیضی ببریم!_ پیشکش! من فقط فکر آبروی خودم هستم!تارا کمی دیگر سر به سرم گذاشت وبعد من ماجرا را برایش تعریف کردم. البته از احساسات عجیب و دیوانه بازی هایم حرفی نزدم .واضح بود او چه برداشتی خواهد کرد واین چیزی بود که ازش فرار می کردم.هنگام خروج از سالن باز هم تیموری آمد. بعد برای بدرقه مان همراه ما پای به پیاده رو گذاشت. کمی مضطرب بودم . بهنام اس ام اس داه بود که جلوی در منتظر است و حالا تیمور ی هم مثل کنه به ما چسبیده بود. داشتم چشم می گرداندم که بهنام را دیدم پای پیاده به سمتمان می آید . قلبم فرو ریخت . اما همان موقع فکر کردم بد هم نشد! وجود یک مرد جوان و برازنده در کنار من به طور قطع دلش را می سوزاند!وقتی به ما رسید ، تیموری هم متوجه اش شد و با پرسش نگاهش کرد.بهنام گفت: معرفی نمی کنی؟و من که تازه به خودم آمده بودم گفتم:_ آقای تیموری رئیس شرکت و البته دوست ما! ایشون هم پسر عمویم .به وضوح دیدم که چهره بهنام برافروخته شد. تارا هم از آن معرفی کمی مشوش می نمود. تیموری با بهنام دست داد و باز هم از من و تارا به خاطر قبول دعوتش تشکر کرد. در آخر هم اضافه کرد که مایل است سر فرصت بیشتر با خانواده ما آشنا شود . او هم دیگر شورش را با این اشاره های کوچک و مدیوم در آورده بود!به خاطر شلوغی مقابل سالن ، بهنام ماشین را کمی پایین تر پارک کرده بود . به ماشین که رسیدیم سوئیچ را به سمتم گرفت ._ تو رانندگی می کنی یا خودم بشینم؟دوباره به جلد بی تفاوتی خودش برگشته بود. من هم کم نیاوردم ، گفتم خسته ام و روی صندلی کنار راننده نشستم. تا وقتی تارا را به خانه اش برسانیم با او حرف زد . از رشته تحصیلی ، احوال پدر و مادر ، شغل تازه و وضعیت تاءهلش پرسید.گاهی هم مرا مخاطب قرار می داد که با جواب های کوتاهم باز با تارا هم صحبت می شد. وقتی او را پیاده کردیم رویم را از بهنام برگرداندم و به منظره بیرون چشم دوختم که برای چندمین بار در آن شب غافلگیر شدم._ پس به خاطر اون ، پیشنهاد مادر جون رو قبول نکردی!با تعجب نگاهش کردم._ به خاطر کی ؟ و چه پیشنهادی؟!_ ببین شهرزاد! نمی خوام حرفهام رو بد تعبیر کنی… من درکت می کنم…بین ما همه چیز تموم شده اما بیا اجازه ندیم به خاطر ما بین خانواده هامون هم همه چیز تموم بشه . بیا با هم خوب رفتار کنیم و سعی کنیم پدر و مادر هامون رو دوباره با هم پیوند بدیم.. این قضیه فقط وقتی درست می شه که ما یا با هم ، یا با اشخاص دیگه ای ازدواج کنیم. من هنوز شخص خاصی رو در نظر ندارم اما تو اگر مرد مورد نظرت رو پیدا کردی بهتره یک کم عجله کنی! …منظورم این نیست که ازدواج کنی . حتی یک خواستگاری و نامزدی ساده هم تکلیف تو رو مشخص می کنه.بعد ما می تونیم با رفتار درست و عاقلانه مون ، روابط خانواده هامون رو به سابق برگردونیم.چه فکر می کردم و چه شد! چرا آن قدر دلم گرفته بود؟ چرا بغض داشتم؟ چرا می خواستم یک سیلی محکم حواله صورت او کنم؟ راستی که خیلی بی رحم بود! چطور می توانست این قدر راحت از ازدواج من حرف بزند؟حتی اگر دوستم نداشت ، من یک روزی همسرش بودم. بی غیرت ترین مردها هم این قدر راحت از ازدواج همسر سابقشان حرف نمی زدند! یعنی تا این حد برایش بی اهمیت بودم؟!در سکوتی سنگین به حرفهای تلخ و آزار دهنده اش گوش دادم و بعد باز هم فقط سکوت کردم.اوهم دیگر چیزی نگفت . انگار می خواست خوب به حرفهایش فکر کنم.به خانه که رسیدیم بدون گفتن کلامی از ماشین پیاده شدم و بی آنکه منتظرش شوم با کلید خودم در را گشودم و با سرعت به اتاقم رفتم. قلبم داشت می ترکید و خاطرات شیرین دوران عقدمان مثل پرده سینما از مقابل چشمانم می گذشت. تازه داشتم می فهمیدم که آن بهنام متعصب که انگار همیشه حواسش به من بود را دوست داشتم!اما حالا…بهنام تلخ و بی تفاوت شده بود و نهایت احساسش به من در حد تمسخر یا احساس مسئولیت در قبال یک دختر عموی معمولی بود. خدایا پس نگاه حیرت زده سر شب و کنجکاوی اش برای دانستن اینکه کجا می خواهم بروم ، چه بود؟! کمی بعد به خودم اعتراف کردم شاید اگر آقا جون هم یک مرتبه مرا با آن سر و وضع در حال خروج می دید ، قیافه اش شبیه بهنام می شد از آن فکر بغضم ترکید. سرم را در بالش فرو کردم و آن قدر بی صدا گریستم تا خوابم برد صبح وقتی چشم گشودم ، ساعت از ده می گذشت . آن اولین جمعه ای بود که در آن خانه از خواب بیدار می شدم. هنوز لباسهای شب قبل را به تن داشتم . بدنم کرخت بود و سرم درد می کرد . به سختی از تخت پایین آمدم . لباس هایم را با یک دامن گشاد سفید و یک بلوز سبز عوض کردم ، روسری سیاهی را که دم دستم بود روی سرم انداختم و به دستشویی رفتم . وقتی در آینه به خودم نگاه کردم بدترین احساسی را که تا آن لحظه عمرم داشتم ، نسبت به خودم پیدا کردم ! آرایش چشمانم تا روی گونه هایم پخش شده بود و موهایم پف کرده و مثل آدمهای ماقبل تاریخ دورم ریخته بود . راستی که چقدر قابل ترحم شده بودم . آن قدر از خودم بدم می آمد که می خواستم با مشت به تصویر درون آینه بکوبم . من ! منی که با وجود مطلقه بودن هنوز هم خواستگاران رنگارنگی داشتم ، منی که روحیه و شادابی ام همیشه مثال زدنی بود ، منی که در بدترین شرایط ظاهر خودم را حفظ می کردم ، حالا به خاطر بی توجهی موجودی به نام بهنام ، آن طور به هم ریخته بودم !دست و رویم را شستم . به اتاقم برگشتم ، حوله و لباس برداشتم و راهی حمام شدم . به طور حتم یک دوش آب گرم در آن صبح خنک پاییزی حالم را کمی بهتر می کرد. بعد از حمام مانتو و کیفم را برداشتم و از پله ها پایین رفتم. حالا دیگر حالم کمی بهتر بود . دیگر می دانستم بهنام برایم تمام شده . دیگر دلهره مواجه شدن با او را نداشتم و نمی خواستم بابت بیرون رفتنم کنجکاوش کنم. فقط می خواستم هر چه زودتر از جایی که او نفس می کشید خارج شوم ! اما او زودتر از من رفته بود . مادر جون گفت برای تعمیر ماشینش رفته . من هم صبحانه مختصری خوردم و به بهانه پس دادن ماشین از خانه بیرون آمدم.دلم بد جوری گرفته بود . بین راه مقابل پارکی توقف کردم و یک ساعتی مشغول قدم زدن شدم. باید درست فکر می کردم و بر احساسات وحشتناکم فائق می آمدم. وقتی به خانه رسیدم تکلیفم با خودم مشخص بود . من از اول هم نباید هیچ فکر ی در مورد بهنام می کردم . او فقط پسر عمویم بود.با دیدن مادرم رویش را بوسیدم و گذاشتم هر چقدر می خواهد هشدار دهد و سوءال بپرسد . بعد هم با چند جمله کوتاه خیالش را از بابت بهنام راحت کردم. ناهار و شام خانه خودمان بودم و سعی می کردم نقش شهرزاد سابق را بازی کم. شب هم پدر مرا به خانه تازه ام برگرداند . خانه ای نمی داستم چه سرنوشتی را برایم رقم خواهد زد.روز بعد بی آنکه بخواهم کسل بودم . سربه سر گذاشتنها و لودگی های تارا هم کاری از پیش نبرد . تا اینکه بالاخره خسته شد و دست از سرم برداشت . هدیای را هم که از طرف هر دویمان برای خواهر تیموری گرفته بود خودش به تنهایی به او داد. تا آخر وقت رئیس را ندیدم اما درست لحظه ای که قصد خروج داشتم ، احضار شدم.با ورودم تیموری کمی صندلی اش را عقب داد و با قیافه ای جدی خواهش کرد بنشینم._ بابت هدیه تون ممنونم . نیازی به زحمت نبود . همین که تشریف آوردید کلی خوشحالمان کرد._ خواهش می کنم._ راستش دیشب حسابی خواهر من رو شیفته خودتون کردید… مادرم هم خیلی از شما تعریف می کرد…راستش… چطور بگم که حمل بر گستاخی نکنید.وای خدا ! چقدر لفظ قلم حرف می زد! می خواستم به جای او بگویم می دانم دردت چیست!_… می دونید خانم ناظری… من هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز یک نفر این قدر برام اهمیت پیدا کنه …شما رو یک ساله می شناسم . برخوردهای اجتماعی تون رو دیدم و به پاکی و نجابت شما ایمان دارم…اما چیز زیادی از خصوصیات اخلاقی و سلایق شخصیتون نمی دونم. شما هم شناختی روی من ندارید….مدتی می شه می خوام این حرف ها رو بزنم اما هر بار ترس از برخودتون یا شرم مانعم شده تا اینکه دیشب با دیدن پسر عموتون احساس خطر کرد و دلم رو به دریا زدم.با خودم گفتم” اما من می خواستم پسر عمویم احساس خطر کند! “_ می دونید که در حال حاضر خانواده ام درگیر ازدواج خواهرم هستند و … خوب کمی زمان می بره تا بخواهند برای ازدواج دیگری اقدام کنند…به همین دلیل دلم می خواست قبل از هر چیز نظر خودتون در مورد خودم بدونم.زیاد غافلگیر نشده بودم. انگار دیشب احساس شور و هیجان در من نابود شده بود. نیم نگاهی به او که مشتاقانه مرا مینگریست انداختم و گفتم:_ شما می دونید که من مطلقه هستم؟به پشتی صندلی بزرگش تکیه زد وبا آهی کم جان گفت: بله! وقتی شناسنامه تان را برای استخدام آوردید دیدم… اما فکر نمی کنم پنج ماه زندگی…_ شاید یادتان نیاید که شوهر سابقم پسر عمویم بود._ حالا نگاهش حیرت زده بود._ همین آقای دیشبی؟!_ بله…اما فکر بد نکنید . همه چیز بین ما تموم شده….پنج ساله که تموم شده. ما پنج ماه عقد کرده بودیم و قبل از اینکه زندگی مشترکمون رو شروع کنیم از هم جدا شدیم . سرش را کمی زیر انداخت و با صدایی آرام گفت:_ من هم یک ازدواج ناموفق داشتم…!حالا نوبت من بود که شگفت زده شوم._ دوازده سال پیش وقتی هنوز بیست و دو سالم تمام نشده بود با یک دختر ایتالیایی ازدواج کردم. اون زمان توی ایتالیا درس می خواندم. ششسال بعد پدرم فوت کرد ومن که تنها پسر خانواده بودم مجبور بودم برای سر پا نگه داشتن شرکت ، به ایران برگردم. اما او با من نیامد. هر چه اصرار کردم نپذیرفت . از طرفی هم مادرم با یک طلبکار بد قلق و کوهی از مشکلات مواجه بود و چشم امید او وسه خواهر کوچک ترم به من بود. با خودم گفتم به ایران بر می گردم ، اوضاع را سر و سامان می دهم به خواهران و مادرم اداره شرکت و رموز کار رو یاد می دم و بعد بر می گردم پیش همسر و دخترم…آن زمان ما یک دختر دو ساله داشتیم!…یک سال در ایران درگیر بودم و بالاخرا با یافتن یک مدیر مطمئن و دخیل کردن مادر و بزرگ ترین خواهر م در کارهای شرکت ، به ایتالیا برگشتم….در این جا از جایش بلند شد و پشت به من رو به پنجره ایستاد._…فکر می کردم زنهای آنجا هم مثل خیلی از زنهای ایرانی صبر و گذشت دارند… اما… او در کمال خونسردی گفت که عاشق همکارش شده و از من طلاق گرفت. واقعا گیج و شکست خورده بودم . باورم نمی شد به آن راحتی همه زندگی ام را از دست داده ام و دختر عزیزم به جای من مرد دیگری را پدر صدا می زتد.صدایش بغض داشت و می لرزید . باور نمی کردم پشت آن چهره آرام و صبور چنان دل شکسته ای وجود داشته باشد.
    www.asheghaneroman.blogfa.com
    وقتی از شرکت بیرون آمدم هنوز گیج بودم. سر درد صبحم بیشتر شده و دلم آشوب بود . مرد شکست خورده ای مانند تیموری چه چیزی در دختر سر به هوا و پر شوری چون من دیده بود که می خواست بختش را دوباره امتحان کند . برای من چه تضمینی وجود داشت که این بار مهر طلاق روی صفحه دوم شناسنامه ام نخورد.
    آن قدر در فکر بودم که نفهمیدم تارا چه هنگام سر کوچه نگه داشت._ خب خانم رسیدیم…کرایه رو مهمون ما باشید!…البته یک کلام حرف هم به عنوان کرایه قبول می کنیم!_ وای تارا جان ببخشید! باور کن به حال خودم نبودم._ کاملا مشخصه! حالا برو خونه ، یک کم فکرت باز بشه . فردا سر فرصت همه چیز رو با جزئیات برام تعریف کن.دوباره از او عذر خواستم و بعد از تشکر خداحافظی کردم وبه سمت خانه رفتم.بوی خوش خورش کرفس تمام خانه را پر کرده بود ومنی را که از روز قبل اشتهای درست و حسابی نداشتم به هوس می انداخت. در اتاق نشیمن نشسته بودم و سالاد درست می کردم که بهنام آمد . خسته به نظر می رسید و سلامم را به سردی پاسخ گفت . سعی کردم به رفتارش اهمیتی ندهم وبه کارم ادامه دهم .غذا را می کشیدم که آمد . برای اینکه فکر نکند بابت حرف های آن شبش ناراحت هستم ، با لحنی شوخ صدایم زدم تا در برن غذاها کمک کند. از مادر جون و آقا جون هم خواهش کردم که سر میز بنشینند . بهنام با همان چهره درهم به کمکم آمد و بدون اعتراض ، تمام ظرف ها ی غذا و سالاد را روی میز چید . هنگام صرف غذا آقاجون گفت:_ امروز صبح توی نانوایی خبرهای خوشی بود . شاطر محلمون می خواد زن بگیره! مادر جون با تعجب پرسید:_ آقا یاور؟! چطور یک مرتبه؟!_ می دونی که ده دوازده سالی هست که خانمش فوت کرده . چند ماه پیش آخرین دخترش رو هم شوهر داد و حالا می خواد خودش رو از تنهایی در بیاره .مادر جون با آهی عمیق گفت:_ ای بسوزه پدر تنهایی ، که آدم رو زود پیر و دل مرده می کنه.بهنام که با غذایش بازی می کرد گفت:_ اما روحیه بعضی آدم ها با تنهایی سازگارتره!آقا جون اعتراض کرد:_ این ها همه بهانست برای آدم هایی که از تشکیل خانواده می ترسند._ آخه تواین دوره و مونه به کی می شه اعتماد کرد؟ دیگه عشق و وفاداری بین جوون ها مرسوم نیست . همه عقیده دارند تا وقتی با یکی بهت خوش می گذره باعاش باش و هر وقت دیدی بودنش آزارت می ده رهاش کن! دیگه ایثار و فداکاری معناش رو از دست داده و آدم مدام باید مدام مراقب باشه که جذابیت هاش حفظ بشه!_ این حرف ها چیه تو این دوره و زمونه هنوز هستند زن ها ومردهایی که قدر وفاداری و عشق رو می دونند.کسانی که حتی با وجود یک نقص بزگ در همسرشون به خاطر عشق یا حتی حس تعهد ، وفادار می مونند.مادر جون گفت:_ همین دختر فخری خانم ، دوساله ” ام اس ” گرفته و هنوز شوهرش مثل پروانه دورش می چرخه . دامادش می گفت شب و روز دعا می کنم سایه زنم از سر زندگیمون کم نشه که فقط همین نفسش به من و بچه هام جون می ده.به تلخی گفتم:_ نسل این مردها داره منقرض میشه … تازه شاهنومه آخرش خوشه ! باید منتظر موند و دید ایشون تا کی دووم میارن!مادر جون که از حرفم خوشش نیامده بود اخم کرد._ چرا نفوس بد می زنی ؟ انشاء ا… که تا همیشه خوب وخوش می مونند.شانه بالا انداختم و من هم انشاءا… گفتم. برای چند لحظه بهنام نگاهم کرد و گفت:_ فکر می کنی خواستگارت این طور مردی باشه؟از حرفش چنان جا خوردم که غذا در دهانم ماند . مادر جون و آقا جون هم با چهره هایی پر از پرسش نگاهم می کردند. بالاخره مادر جون لب باز کرد._ جریان چیه؟با خشم به بهنام نگاه کردم و خواستم حرفی بزنم که بهنام به جای من گفت:_ شبی که رفته بودم شهرزاد رو از عروسی دوستش بیارم متوجه شدم یک خواستگار پر و پا قرص داره… به نظرم مرد خوبی آمد! و به شهرزاد گفتم اگر او را مناسب می بیند و رویش شناخت کافی دارد ، معطل نکند خیال همه را راحت کند!نمی فهمیدم بهنام چه اش شده! چرا آن طور صریح از تیموری حرف زد ؟ من که حرفی به او نزده بودم.با عصبانیت آب دهانم را فرو دادم و گفتم: تو حالت خوبه بهنام؟ ای چه اراجیفیه به هم می بافی؟ اگر پای خواستگاری در میون باشه من باید اول راجع بهش فکر کنم بعد با مادر و پدرم در میون بگذارم و بعد اگر قضیه قطعی شد به بزرگتر ها خبر بدیم . تو اگر خودت تشخیص دادی اون مرد خواستگار منه دلیل نمی شه حرفش رئ همه جا پخش کنی .او با خونسردی گفت:_ این جا که غریبه ای نیست .ان ها را هم گفتم تا این دو عزیز رو بیشتر از این امیدوار به وصلتمون نکنیم.خشمم دیگر مرزی نداشت . به چه حقی برای خودش می برید و می دوخت . مگر من آن جا آدم نبودم.بغض و حرص در وجودم زبانه می کشید و دلم می خواست همان لحظه سیلی آبداری نثار صورت بی حیای او بکنم!_ دیگه شورش رو در آوردی ! مسائل خصوصی من به تو ربطی نداره!او که می دید حسابی کفری ام کرده کمی از موضع خودش عقب نشینی کرد. مادر جون هم به او تشر زد که رفتارش درست نبوده. اما مگر آتش خشم من خاموش می شد! صندلی ام را عقب دادم و در حالیکه هنوز بغض داشتم گفتم:_ می دونی چیه؟! اصلا من قصد ازدواج با هیچ کسی رو ندارم . چون همه مردها دهن بین و بچه ننه هستند و هیچ وقت مرد واقعی نمی شوند! چون خودخواه وخود بین هستند . چون تا قبل از ازدواج دنبال دختر ها می افتند و بعد از ازدواج همه چیز رو فراموش می کنند و مثل یک تکه یخ می شوند! بهتر بود از اول این ها رو به همه می گفتم تا این قدر اذیت نشوند و بعضی ها هم به هول و ولا نیفتند!نزدیک بود به گریه بیفتم که حرف هایم را تمام کردم و در مقابل چشمان حیرت زده بهنام و نگاه پر از افسوس آقا جون و مادر جون ، به سمت پله ها رفتم و با قدوهایی محکم خودم را به اتاقم رساندم .چقدر سبک شده بودم ! ای کاش این حرف ها را زودتر از دلم بیرون می ریختم.
    روی تختم نشسته بودم و هنوز نفس نفس می زدم که چند ضربه به در خورد . در را که می گشودم فکر می کردم آقا جون است ، اما در کمال حیرتم بهنام بود که با چهره ای ناراحت پشت در ایستاده بود !
    سعی کردم خودم را نبازم . البته عصبانیتم هنوز سر جایش بود. پس بی آنکه به قیافه اش نگاه کنم گفتم:_ بله؟! _ می دونم از دستم عصبانی هستی …قبول دارم اشتباه کردم.با پوزخند گفتم:_ چه اتفاق نادری ! آقا بهنام قبول دارد اشتباه کرده! پنج سال پیش یادم نمی آید از این حرف ها شنیده باشم ._ پنج سال پیش من هم جز لج بازی چیزی ندیدم و جز غر غر چیزی نشنیدم ! اگر اون موقع هم حرف دلت رو می زدی … شاید…_ برای خودت خیال بافی نکن ! من هیچ منظوری از زدن اون حرف ها نداشتم ._ اما مادر جون عقیده داشت تو …صراحت و راحتی او دیگر داشت کلافه ام می کرد. دست به کمر زدم و با خونسردی ظاهری گفتم:_ ممکنه از قول خودت حرف بزنی و بگی آخرش می خواهی به کجا برسی؟چشمان قهوه ای براقش را در چشمانم دوخت و گفت:_ می شه بیام تو ؟جا خوردم . _ چی؟!_ دارم به زبون خارجی حرف می زنم؟!آن قدر مصمم به نظر می رسید که بی اختیار از جلوی در کنار رفتم. به آرامی وارد شد . نگاهی اجمالی به اتاقم که کمی به سلیقه خودم آراسته بودمش انداخت و بعد روی صندلی میز تحریرم نشست. من هم لبه تختم جایی که از او فاصله زیادی داشتم ، نشستم . چند لحظه ای سکوت کرد و بعد ناگهان در چشمانم زل زد .آن دومین مرته بود که در آن شب چنان ناگهانی با نگاهش غافلگیرم می کرد. اما حرفی که زد دیگر ته تمام غافلگیری ها بود._ تو از من خوشت میاد؟از حرصم با تمسخر خندیدم._ چی باعث شده همچین فکری بکنی؟_ چیزی باعث نشده . فقط دارم ازت سوءال می کنم… آه ! صبر کن . بذار طور دیگه ای حرفم رو شروع کنم…چند لحظه مکث کرد ._… من از تو خوشم میاد ! در حقیقت از همون وقتی که به دنیا اومدی ازت خوشم می اومد .اوایل چون تنها بودم و خواهر و برادری نداشتم . بعد کم کم نسبت به تو احساس مالکیت پیدا کردم . دوست داشتم موهای قشنگ زیتونی ات ، دستهای نرم و کوچکت ، مهربانی هایت و حتی لوس بازی ها و لج بازی هایت برای خودم باشد .نمی شه گفت عاشقت بودم …. من فقط می خواستمت ! اون قدر چشمم دنبالت بود که احساسم را با عشق اشتباه گرفتم . بعد هم از ترس خواستگاران رنگارنگت از مادرم خواستم به محض تمام شدن امتحانات نهایی سال آخرت با مادرت حرف بزند …. هنوز نفهمیدم چرا پیشنهادم را قبول کردی ! تو آن قدر غد و یک دنده بودی که احساس می کردی همین که به من جواب مثبت دادی یعنی ابراز توجه ! من هم جوان بودم و مغرور . حس می کردم غره به زیبایی ات هستی و مرا کمتر از خودت می بینی وتوقع داری همیشه موس موست را بکنم . به همین خاطر خلاف اون چه می خواستی رفتار کردم ! این شد که غد بازی های ما و دخالت های مادر هایمان که از اول رضایت چندانی به این وصلت نداشتند ، باعث جداییمان شد .سر به زیر داشتم و با تمام وجود به حرف هایش گوش می کردم و با بدبختی در لحن او به دنبال ذره ای احساس می گشتم . او حتی وقتی از علا قه اش به من در دوران کودکی حرف می زد ، صدایش سرد و تهی از التهاب بود._ … جدایی برای من سخت بود ، اما نه سخت تر از کلنجار رفتن با تو و مادر هامون… من فقط بیست و پنج سالم بود و نسبت به هم سن وسالانم چشم وگوش بسته تر بودم … دیگر خسته شده بودم و جدایی نه بهترین راه ، اما تنها راه فرار برایم بود . با نا امیدی گفنم:_ من هم خسته شده بودم . خسته از اینکه ندانم چه جایگاهی در زندگی ات دارم . هجده ساله بودم و تو اولین مرد جدی و حتی غیر جدی زندگیم … تشنه محبت بودم و می خواستم نازم را بکشی ، قدرم را بدانی وبگویی که برایت بهترینم… بگویی کجای زندگی ات هستم … که …ناگهان به خودم آمدم. سرم را بالا گرفتم وبه جبران لحن سردش ، گفتم:_ از مرور اتفاقات گذشته به چه نتیجه ای باید برسیم؟!_ اتفاقات نه! اشتباهات !_ چه فرقی میکنه ؟ در هر حال همه چیز تموم شده و حتی اون احساس مالکیت غیر منطقی و علاقه سطحی هم وجود نداره ._ شاید در اون حد وجود نداشته باشه ، اما تموم نشده و ممکنه … به درجات بالاتری هم برسه !_ حالا من باید چی کار کنم؟! توقع نداری که از خوشحالی معلق بزنم!خندید . خنده ای که تا آن روز نفهمیده بودم چقدر شیرین است!_ نه ! اما توقع دارم به من به عنوان یک خواستگار مخفی با پیشنهاد یک نامزدی مخفی نگاه کنی ! دلم می خواد این فرصت رو به خودمون بدیم که همدیگه رو به عنوان دو تا آدم جدید بشناسیم و احساسمون رو محک بزنیم . بعد اگر به توافق رسیدیم قضیه رو جدی کنیم .فکر کنم بهنام قصد داشت آن شب زیر بار غافلگیری هایش نابودم کند! پیشنهادش به شدت وسوسه انگیز بود و چون عاقلانه مطرح شده بود و بار عاطفی کمی داشت ، در صورت قبول ، اشتیاقم نمایان نمی شد. راستی چرا آن قدر مشتاق بودم !؟ شاید بهنام چیز خورم کرده بود !


    ادامه مطلب.....
  2. فروشگاه آنلاین لپ تاپ های ام-اس-ای

این صفحه را به اشتراک بگذارید